تبليغاتX
  سکوت عشق

.................

 

 


 

"......غزل خوانم مباش اما به شعري ساده شادم كن اگر ديدي مرا بشناس نميگويم كه يادم كن sara |


سلام آقا جون..........

 

 

درد و دل


سلام آقا جون !

حرف زدن با شما ، به هر بهونه اي هم كه باشه ، دلمو آروم مي كنه .

وقتي باهاتون حرف مي زنم حس مي كنم دارم از زمين فاصله ميگيرم .

حس مي كنم . .  يه جوون تازه مي گيرم

حس مي كنم . . . يكي هست كه بشه حرفاي نگفتني رو بهش گفت .

راستي . . . . . . آقا جون !

چقدر باهاتون حرف بزنم و درد دل كنم . . . .

چقدر براتون نامه بنويسم و . . .  از دوري ها شكوه كنم .. . .

چقدر هي با دل و زبونم برا اومدنتون دعا كنم . . .  . اما . . . . .

اما . . . .  نبينمتون !

آخه چرا . . . . .

مي دونم چشم من با اون همه بار گناهش لايق ديدن شما . . . . نيست .

مي دونم كه يه دل صاف و ساده ندارم . . . .

مي دونم كه حرفم يه چيز و. . .  عملم . . . .  يه چيز ديگه ست .

مي دونم . . .

همه اينا رو خوب مي دونم .

ولي . . .  آقا جون !

بزارين امروز يه جور ديگه حرف بزنم . . .

آقا جون !

حالا كه به ما رسيده . . . .

همه ميگن بايد آدم خوبي باشي كه بتوني آقاتو ببيني !

بايد از بهتريناي روزگارت باشي تا آقات بهت سر بزنه !

ولي آقا جون . . .

ممكنه يه آدم بدايي هم باشن كه واقعا دوستتون دارن !

چرا فقط خوبا ؟؟؟؟؟؟؟

چرا فقط . . . . . خوبا ؟؟؟؟؟؟؟؟

 كاش مي شد مي ديدمتون !

فقط يه نگاه!

اما موندم . . . .  !

اگه شما رو ببينم تو همون نگاه اول چي ميخوام بگم ؟

 

 آخه انتظار . . . . . خيلي سخته . . . .  خيلي . . . .

 اگه بشه بازم دارم میام پابوست آقا !!!!!!

 میام که دردودل هام رو از نزدیک بهت بگم میگن شب های جمعه جمکرانی شایدهم کربلا البته بعضی ها هم میگن کنار مزار بی نام و نشون مادربزرگت فاطمه زهرا هستی

 می دونی آقاجون !!!!!

 همیشه از خدا می خواستم ای کاش قبل از اینکه دستای حاجتم از آسمون پائین بیاد حاجتم برآورده شده بود

اون لحظه بود که فرج تو رو می خواستم از خدا تا زودتر بیای

 

 دلم می خواد بنویسم.

 اونقده بنویسم تا دستام دیگه نای نوشتن نداشته باشه.

دلم می خواد دستام تا جون دارن بنویسن. از هر دری . از هر چی که تو این دلم هست و نمی شه بیانش کرد.

 حتی از نوشتن این محرمانه ها ترس دارم، که یهو یکی بخونه و دلم بی دروپیکر بشه. اونوقت حتی به خودم هم دیگه اعتماد نمی کنم. دیگه باهاش دردودل نمی کنم.

 می گی چی کار باید کرد؟

تو دلم دفنشون کنم

یا به یه مورد اعتماد بگم؟

 افسوس که تو این دنیای هولناک و برهوت به کسی نمی تونی اعتماد کنی. حتی به نزدیکترین شخص به خودت.

 شاید یهو دیدی که ابلیس گولش زد ، اونوقت میشه دشمن دوست نما.

 خودت که دیدی حالا باید مراقب باشی تا مثل اون نشی.

اصلا برا چی دنبال یه همزبون باید بود وقتی خدا هست؟


خدایا هیچ وقت منو به خودم رها نکن. خدایا نزار هیچ وقت ازت دور شم.

 خدایا هیچ وقت تنهام نزار و اشتباهاتم رو بهم گوشزد کن.. . خدایا سختی ها رو برام آسون کن.

 آخه این مدت دیگه بسمه هرچی کشیدم خدایا .

 خدای من صدای منو میشنوی؟ بلد نیستم با صدای بلند ازت خواهش کنم.

با صدای بلند تو دلم دارم داد می زنم که ای خدا زندگی تو این دنیای فانی رو برام قابل تحمل کن.

از این دنیا و از این آدمها خسته شدم. از این کره ی خاکی با همه ی متعلقاتش خسته شدم. سیرم از این دنیای ... . گفتم دنیای خاکی!

 مسخره نیست؟

 سه چهارم  زمین رو آب پوشونده اونوقت من فقط یه مشت خاکش رو دیدم.

 شاید برا اینه که جسمم از این یه مشت خاکه.

 خوب به این دنیا با آدماش فکر کنی،

می بینی همش یه بازیه.

خدایا کِی این بازی باید تموم بشه؟

اين بار فقط می خوام برای دل خودم بنويسم.

اين بار به سراغ کلمات نمی گردم برای بيان احساسم.

اين بار فقط می خوام هر چی توی دلم هستش بنويسم.

شايد به درد هيچ کسی نخوره.

هيچ دوستی هم ندارم که اينا رو براش بگم.

اون کسی که براش دردودل کنم رو پيدا نکردم.

قبلا داشتم.تا چند وقت پيش داشتم .تا چند وقت پيش برای صميمی ترين

دوستم حرفام رو می گفتم اما اونم ................نگم بهتره.

هميشه قانون زندگی اين بوده که وقتی اون می آد تو ميره کنار.

منظورم رو فهميدين؟؟؟


دوست دارم مثل آسمون گريه کنم، دوست دارم مثل باد از اين سرزمين فرار کنم و برم.

دوست دارم ستاره بشم برم تو آسمون تا هيچ کس ديگه پيدام نکنه.

کی می خواد بفهمه که من کدوم ستاره هستم.


وقتی برم بين اون همه ستاره که مثل هميم هيچ کس نمی فهمه سارا کدومه.

خيلی دلم گرفته،دوست دارم فقط خدا رو صدا کنم.می خوام بهش بگم که خيلی تنهام.


 خدایا به امید تو نه به امید خلق تو.



 


 

"......غزل خوانم مباش اما به شعري ساده شادم كن اگر ديدي مرا بشناس نميگويم كه يادم كن sara |


قاصدک هان! چه خبر آوردی.......

 

آخرین فریاد...

کسی با سکوتش مرا تا بیابان بی انتهای جنون برد

کسی با نگاهش مرا تا درند شت  دریای  خون برد

مرا باز گردان

مرا ای به پایان رسانیده

      آغاز گردان.......

 

 

باید رفت.

باید کوله با ر را بست.

شادی ها و غمها و تنهایی ها را برداشت و رفت.

سالهاست که با نوشتن تنهایی های خود را پر میکنم و سالهاست که با قلم و دوات بر دفتر خاطراتم تلخی ها و شیرینی های زندگی را بازگو می کنم .و مدت زمانیست که در قالب مجازی می نویسم.

اما دست سرنوشت و روزگار جور دیگری رقم خورده . باید بروم . باید به دنبال ندانسته ها و نداشته ها بروم و پیدایشان کنم..

می دانم در حقیقت کسی مرا چنان که باید نشناخته است و نخواهد شناخت.

سراپا عیب بودنم را...

کم و کوچک بودنم را...

 

انصاف باید داشت عزیزانم. در زمانه ی ما و در شرایط ما از این بهتر زیستن برای کسی چون من ممکن نبو ده است.

در طول عمر درد هایی هست... غمها و اشکهایی و زخم خوردنهایی و گریه هایی از اعماق ...

و این را بدانید سنگین ترین درد ها چون از صافی زمان بگذرند به چیزی توصیف ناپذیر اما مطبوع تبدیل می شوند.......

 

در این مدت سعی کردم تا می توانم  در سکوتم فریاد بزنم ، شاید کمی از فشاری که بر شانه های کوچکم احساس می کنم کاسته شود ولی.... افسوس.....در اینجا حتی نمی توان فریاد زد ، آنگونه که خود می پسندی ...

از وقتی خود را شناختم پیوسته سعیم بر آن بود تا همانی باشم که فرهاد می گوید " آنکه ذات درد را صدا باشد "

هر چند این آرزو زخمهایی را نیز بر من ارزانی نمود ولی با این حال با جان و دل پذیراشان بود ه ام و خواهم بود .

من اما می خواهم برای مدتی شاید هم همیشه سکوت کنم . نه اینکه از فریاد سر دادن خسته شده باشم نه ....

زیرا در سکوت بهتر و بیشتر می توان اندیشید . این روزها جز فکر کردن دست و دلم به هیچ کاری نمی رود  . شاید این هم از معجزات بهار باشد . نمیدانم . !

شاید این سکوت مقدمه ی فریادی بلند تر باشد شاید هم سکوتی همیشگی...... 

 

مدتهاست که بسیاری کسان را دوست داشته ام

و اغلب آنهایی را دوست داشتم که مورد نفرت بودند

آنچه در کودکی دوست می داشتم ، اکنون هم دوست می دارم

و آنچه اکنون دوست می دارم تا پایان زندگی دوست خواهم داشت

به عقیده من انسانها بر سه گروهند:

یکی آنها که زندگی را دشنام میدهند

دیگری آنها که خجسته و مبارکش می دانند

و سر انجام آنها که در اندیشه ی آنند...

ایستاده و از پنجره کوچکم به زندگی خیره شده ام

چهره ی انسان را می بینم و فریادش را که به آسمان بلند شده می شنوم

و اکنون با صدایی بلند فریاد می زنم:

درود بر تو ای زندگی...

درود بر تو ای بیداری...

درود بر تو ای پیروزی...

درود بر تو ای قلب شکسته که بر درود آفرین گفتی ، در حالیکه خود غرق اشک بودی ...

درود بر شما ای لبها که درود را ادا کردید در حالیکه طعم تلخ بدرود را می چشیدید.........

 

                 تا درودی دیگر...

                                        بدرود...............

 

 

 


قاصدک هان! چه خبر آوردی
از کجا وز که خبر آوردی

خوش خبر باشی اما .. .....

گرد بام و در من بی ثمر می گردی
انتظار خبری نیست مرا


برو آنجا که تو را منتظرند
قاصدک در دل من
همه کورند و کرند
دست بردار از این در وطن خویش غریب

قاصد تجربه های همه تلخ
با دلم می گوید
که فریبی تو فریب
که دروغی تو دروغ

قاصدک هان!
ولی
راستی آیا رفتی با باد؟
با تو ام آی کجا رفتی آی

راستی آیا جایی خبری هست هنوز؟
مانده خاکستر گرمی جایی؟
در اجاقی طمع شعله نمی بندم
خردک شرری هست هنوز؟

قاصدک، قاصدک، قاصدک
ابرهای همه عالم شب و روز
در دلم می گریند...

...

 

 



امشب همه چيز رو به راه است
همه چيز آرام.....آرام  ... باورت مي شود ؟ ديگر ياد گرفته ام شبها بخوابم " با یادتو  "
تو نگرانم نشو !
همه چيز را ياد گرفته ام !
راه رفتن در اين دنيا را هم بدون تو ياد گرفته ام !
ياد گرفته ام که چگونه بي صدا بگريم !
ياد گرفته ام که هق هق گريه هايم را با بالشم ..بي صدا کنم !
تو نگرانم نشو !!
همه چيز را ياد گرفته ام !
ياد گرفته ام چگونه با تو باشم بي آنکه تو باشي !
ياد گرفته ام ....نفس بکشم بدون تو......و به ياد تو !
ياد گرفته ام که چگونه نبودنت را با روياي با تو بودن...
و جاي خالي ات را با خاطرات با تو بودن پر کنم !
تو نگرانم نشو !
همه چيز را ياد گرفته ام !
ياد گرفته ام که بي تو بخندم.....
ياد گرفته ام بي تو گريه کنم...و بدون شانه هايت....!
ياد گرفته ام ...که ديگر عاشق نشوم ........ !
ياد گرفته ام که ديگر دل به کسي نبندم ....
و مهمتر از همه ياد گرفتم که با يادت زنده باشم و زندگي کنم !
اما هنوز يک چيز هست ...که ياد نگر فته ام ...
که چگونه.....! براي هميشه خاطراتت را از صفحه دلم پاک کنم ...
و نمي خواهم که هيچ وقت ياد بگيرم ....
تو نگرانم نشو !!
"فراموش کردنت" را هيچ وقت ياد نخواهم گرفت ...


 

"......غزل خوانم مباش اما به شعري ساده شادم كن اگر ديدي مرا بشناس نميگويم كه يادم كن sara |


من.....

و زمان چه غارتگر عجیبی ست ....

و من ! ...

رنجور از بودن ....

دلتنگ از بودن ........

و خدای من !

به کدامین گناه محکوم ماندنم ؟ !

می خواهم بروم ....

می خواهم رها شوم .......

می خواهم دور شوم ..........

دور ............... دور .................... رهای رها !

خدای من ! صدایم را که می شنوی ؟ !

دیگر توان ماندن ندارم ......

به من گفته ای صبر داشته باش ! .... منتظر باش !....

تمام عمر را به انتظار سپری کردم ........

دیگر نمی توانم ! ..........به آخرین حد رسیده ام .........

خدایا !

دیگر نه خواسته ای دارم نه نیازی .............و نه حاجتی !

تنها فقط می گویم :

 

قسم به بزرگواری و عظمتت !

قسم به وسعت مهربانی ات این انتظار را به پایان برسان .......

بگذار رها شوم ! بگذار طعم شیرین پرواز را بچشم

باز هم ....

با ز هم اشک هایم قلب سرد به ستوه آمده از بودن را .........گرم می کنند ....

 

به اندازه گریه گنجشک دوستت دارم شاید این دوست داشتن کم به نظر

 آید اما وقتی گنجشک ها گریه می کنند می میرند

 

مردی میخواست از رودی بگذرد .

 عارفی به او نزدیک شد مطالبی بر روی کاغذی نوشت

و آن را بر پشت مرد چسبانید و گفت :

بدون نگرانی می توانی از رود عبور کنی

ایمان به تو کمک می کند تا بتوانی بر روی آب راه بروی

اما هر لحظه ایمانت را از دست بدهی غرق خواهی شد

مرد به عارف بزرگ اعتماد کرد و پایشرا بر روی آب گذاشت

و به راحتی بر روی آب پیش رفت در میان آب

وسوسه شد تا ببیند که استاد بر کاغذ چه نوسته است آن نرا برداشت و خواند

:خدایا به این مرد کمک کن تا از رود بگذرد

مرد با تعجب فکر کرد :

فقط همین .

 مگر این جمله چه قدر تی دارد

ناگهان در آب افتاد و غرق شد

 

                     مهم این نیست که در کجای این جهان ایستاده اید

مهم این است که در چه راهی گام بر می دارید

 


 

"......غزل خوانم مباش اما به شعري ساده شادم كن اگر ديدي مرا بشناس نميگويم كه يادم كن sara |


 


خدايا

خدایا، من‌ كه‌ هستم‌ چيزي‌ بگويم‌ كه‌ تو خود همه‌ چيز را مي‌داني‌.

 چگونه‌ هميشه‌ به‌ يادت‌ باشم‌ وقتي‌فقط در رنج‌ها صدايت‌ مي‌كنم‌؟

 و چگونه‌ صدايت‌ كنم‌ در حالي‌ كه‌ مي‌دانم‌ فاصله‌، توهمي‌ بيش‌ نيست‌.

وقتي‌ فكرش‌ را مي‌كنم‌ اگر قطره‌ آبي‌ كم‌ بود كل‌ هستي‌ احساس‌ تشنگي‌ مي‌كرد،

دستم‌ نمي‌رود گلي‌ رابچينم‌ مبادا ستاره‌اي‌ لطمه‌ ببيند.

 اگر زندگي‌ام‌ آن‌ طور است‌ كه‌ تو مي‌خواهي‌، بي‌قراري‌ام‌ را كنارمي‌گذارم‌ و آرام‌ مي‌گيرم‌.

چگونه‌ به‌ جستجويت‌ بيايم‌ اي‌ خدا؟ كجا دنبالت‌ نگردم‌؟ وقتي‌ همه‌ جا هستي‌،

حتي‌ يك‌ قدم‌ هم‌نمي‌توانم‌ بردارم‌. در خودم‌ مي‌مانم‌ و انتظار مي‌كشم‌ تا تو خود بيايي‌.

 اشكهايم‌ را عاشقانه‌ به‌ پايت‌مي‌ريزم‌ تا قدمت‌ را روي‌ چشمانم‌ بگذاري‌ و به‌ محراب‌ قلبم‌ وارد شوي‌.

اصلا مگر بيرون‌ بوده‌اي‌ كه‌بخواهي‌ داخل‌ شوي‌؟

  مي‌خواهم‌ با سرور و جاودانگي‌ هم‌ پيمان‌ شوم‌

چرا كه‌ غربت‌ و تنهايي‌ام‌ كل‌ هستي‌ را دلتنگ‌ مي‌كند.

 وقت‌ پريشاني‌ به‌ آرامش‌ درخت‌ و رود و پرنده‌ كه‌ هميشه‌ به‌ يادت‌ هستند، غبطه‌ مي‌خورم‌.

 مگذار عمرم‌ به‌ «آماده‌ كردن» بگذرد و در كنار چمدان‌ توشه‌ام‌ حيران‌ بمانم‌ كه‌ كجا بروم‌؟

 بعد از اين‌همه‌ تلاش‌ براي‌ داشتن‌ همه‌ چيز در دنيا چرا دره‌ ژرف‌ تهي‌ بودن‌ در مقابلم‌ ظاهر شده‌؟

 من‌ آماده‌ام‌، امابراي‌ رفتن‌ به‌ كجا؟ به‌ من‌ بگو كجا به‌ انتظارم‌ نبوده‌اي‌ كه‌ بخواهم‌ بيايم‌؟

 براي‌ تو كه‌ مرا، چمدان‌ و راه‌ راخوب‌ مي‌شناسي‌ سوغات‌ چه‌ بياورم‌ و از سفر چه‌ بگويم‌ كه‌ نداني‌؟

نمي‌خواهم‌ سرم‌ به‌ سنگ‌ يأس‌ بخورد و دنيا فريبم‌ دهد.

 من‌ كه‌ مي‌دانم‌ هر چه‌ هست‌ روز ناپديدمي‌شود چرا دل‌ به‌ فاني‌ دهم‌؟

 نشانه‌هايت‌ را ديدم‌ اما در آنها نمي‌مانم‌، باورت‌ كردم‌.

جواني‌ در من‌ هر روز بيشتر محو مي‌شود، پيري‌ام‌ را متحير و غمگين‌ نكن‌.

 مگذار در ناتواني‌ باخاطرات‌ جواني‌ آه‌ بكشم‌ و در صف‌ انتظار مرگ‌ زانوهاي‌ ناتوانم‌ بلرزد.

خدايا، همواره‌ با من‌ بمان‌ و تنهايم‌ مگذار.

 بگذار نخي‌ به‌ انگشتانم‌ ببندم‌ تا هرگز فراموشت‌ نكنم‌ كه‌تجربه‌ آرامش‌ تنها با تو ميسر است‌.

 


 

"......غزل خوانم مباش اما به شعري ساده شادم كن اگر ديدي مرا بشناس نميگويم كه يادم كن sara |


خدایا پس کو انصاف این آدمات چرا اینجوری تحمت میزنن......

سلام  بخاطر کاری برگشتم چون باید میامدم تا یجورایی حلش کنم

البته فرا صبح باید برگردم

 

 تا حدودی حل شد به امید خداو دعای دوستان

بازم محتاجم به دعای همه  وکمک خدا....

 ولی امروز چیزایی شنیدم که خیلی سخت بود

 واقعا خیلی دلمو سوزوند

 آخه این آخر بی انصافه

 بدتراز همه چیزایی که این مدت تحمل کرده بودم شنیدو دیدومو دم نزدم

 واقعا آخر نامردیه که بخاطر کسی خیلی چیزارو تحمل کنی مجبور به انجام خیلی چیزا بشی

 ولی آخرش خودش از اون کسایی با شه که بدترین تحمتارو بهت میزنه واقعا این خیلی بی انصافیه

خدایا شکرت ولی انصاف این آدمات کجاست

 

 

 چرا اینجوری قضاوت میکنن

 چرا همیشه یطرفه قضاوت میکنن درحالی که از حالو اوضای تو هیچ خبری ندارن .

نمیدونن کجایی چی میکنی چی سرت آمده یا داره میاد ولی فکر میکنن تو خوشیو غمت نیست ومشکلی نداری ولی نمیدونن تو...........

خدایا یکم به آدمات انصاف یکم درک بده

 تا اینجوری قضاوت نکنن اینجوری تحمت نزنن

 

 

غرورت را برای کسی که دوستش داری بشکن

ولی دل کسی را که دوستش داری بخاطر غرورت نشکن

 

 

 


 

"......غزل خوانم مباش اما به شعري ساده شادم كن اگر ديدي مرا بشناس نميگويم كه يادم كن sara |


""دور زدن ممنوع""






خدایا



خدايا

شايد مرا ديگر فردايي نباشد.


پس امروز را به من ببخش تا آنرا در هواي تو سر کنم.


شايد ديگر سارایی نباشد تا باز از تو بگوید



خدايا كاشكي يه سر به دل من بزني

ببيني چقدر توش آشوب

كاشكي مي ديدي اين آدما با من چه كردن

ولي چه بايد كرد بايد اين مسير زندگي را بگذرونيم ...................

چه خوب .....................چه بد .............

چه با خنده ......................چه با غم

امروز رفته بودم بيرون ..........چقدر دلم مي خواست يه جايي

بايستم فرياد بزنم چقدر دلم مي خواست ..................

اي داد بيدا ..............چي فكر مي كردم چي شد ...........چي مي خواستم ..............چي برام رقم

خورد

از خودم دل گير نيستم چون هركاري كردم با تمام وجودم تلاش كردم

هرچي شد گفتم اشكال نداره درست ميشه من بايد تلاش كنم ..................

ولي نمي دونم ديگه چرا دست و دلم بكار نمي ره ..............انگار ديگه دوست دارم ادامه بدم......دلم

مي خواد همه چي متوقف شه ....................................

آه

كاشكي حداقل يه جايي بتونم داد بزنم ..................................

بي خيال

دوست دارم ..........نمي دونم تو ام هنوز دوستم داري يا نه قديما كه خيلي دوستم داشتي

اگه هنوز دوستم داري.................اين درد كه مثل آتيش تو وجودم اروم كن.................

قدرت فراموشي بده ...............كمكم كن تا بتونم با روزگار كنار بيام اگه نمي تونم سرنوشتم تغير بدم

حداقل قبولش كنم

دلم مي خواد خيلي چيزا بنويسم ولي نمي دونم دلم به نوشتن نمي ره ...........انگار اينجا

هم نمي تونم راحت حرف بزنم ...............اي داد و بيداد

.
.


دوست دارم خيلي زياد
خدايا هيچوقت من و از خودت دور نکن

خدايا هيچوقت دل من و با ديگران مشغول نکن

خدايا يه قلب دارم از کينه و حسادت و دوروغ بخل پاک کن

خدايا در جاي منزه قدم مي زاري قلب من و منزه کن که تنها جاي گاه تو باشه

خدايا قلب من و لياقت دوست داشتن خودت کن

خدايا وجودم از پليدي پاک کن

خدايا قدرت بدي از من بگير

خدايا کسايي که اذيتم مي کنن از سرراهم بزار کنار

خدايا من و با آدماي بزرگ همنشين کن

خدايا آدماي ضعيف و نفس از من دور کن


خدايا مومنان در سرا راهم قرار بده

خدايا قدرت بده تا از روي هوس تصميم نگيرم

خدايا بهم قدرت بده تا از روي احساسات تصميم نگيرم

خدايا دوست دارم و توفيق دوست داشتن خودتو از من نگير

خدايا رو سياهام ........سپيدي ايمان به من باز گردان

خدايا خيلي مهربوني

خدايا دوست دارم ...................دوست دارم...............دوست دارم........دوست دارم
.
.






پس بگذار در تکرار سخن آخر بمانم

 
و در جايي که جز من و تو کس ديگري نيست

خود را از آن تو بدانم

 
که تو مرا براي خود آفريدي

 
زندگي را با نگاهي بمن آموختي

و مرا در مرگ دريافتي و تو با صداقت

 
بمن گفتي دنيا بي مهر است .

 
تو از وفاي جهان ديگري گفتي

پس مجموعه اي از مهرت ترديد مرا شکست

 
ودرملک تو از غيرتو بي نياز گشتم

 
اي آنکه تولدم را بمن بخشيدي

جز زندگي چه دارم که در پايت بريزم





سهراب گفتي:چشمها را بايد شست......شستم ولي !.........
گفتي: جور ديگر بايد ديد.......ديدم ولي !..............
گفتي زير باران بايد رفت........رفتم ولي !.............
او نه چشمهاي خيس و شسته ام را..نه نگاه ديگرم را...هيچ کدام را نديد !!!!
فقط در زير باران با طعنه اي خنديد و گفت:
" ديوانه باران نديده !!



زندگي مانند جاده ايست که اخرش نوشتن



""دور زدن ممنوع""



انسان تنها نشسته بود

با غم و اندوهي فراوان

همه حيوانات دور او جمع شدند و گفتند:

ما دوست نداريم ترو غمگين ببينيم

هر آرزوي داري بگو تا ما بر آورده کنيم

انسان گفت ، به من قدرت بينايي عميق بدهيد

کرکس گفت : بينايي من مال تو

انسان گفت ، مي خواهم نيرومند باشم ،

پلنگ گفت : مانند من نيرومند خواهي شد

انسان گفت،مي خواهم اسرار زمين را بدانم

مار گفت : نشانت خواهم داد

سپس همه حيوانات رفتند،

وقتي انسان همه اين هدايا رو گر فت،

و آنگاه جغد به همه حيوانات گفت :،

انسان ديگر خيلي چيزها را مي داند و قادر ،

است کارهاي زيادي بکند.

واقعا !!

گوزن گفت : انسان به آنچه مي خواست رسيد

آيا ديگر غمگين نخواهد بود ؟

جغد گفت : نه ،

حفره ايي در درون انسان ديدم ،

اشتياق و حرصي شگرف که کسي ياراي ،

پر کردن آن حفره نيست.

همان چيزي که او را غمگين خواهد ساخت

حرص او بيشتر و بيشتر خواهد شد تا روزي ،

که دنيا خواهد گفت ،

من ديگر چيزي ندارم به تو ببخشم،

همه چيز تمام شده است !!!


 


 

"......غزل خوانم مباش اما به شعري ساده شادم كن اگر ديدي مرا بشناس نميگويم كه يادم كن sara |


......
















 

"......غزل خوانم مباش اما به شعري ساده شادم كن اگر ديدي مرا بشناس نميگويم كه يادم كن sara |


......


خدای بزرگ می فرماید:

ای فرزند آدم!

ملائکه من شب و روز مواظب تو هستند آنچه را

میگویی و انجام میدهی کم یا زیاد همه را مینویسد

آسمان بر آنچه از تو دیده شهادت میدهد و زمین بر

آنچه روی آن انجام داده ای گواهی می دهد.

خورشید و ماه ستارگان بر آنچه میگویی و عمل میکنی

شهادت خواهند داد.خود نیز بر قلب و براعمال مخفی

تو آگاهم

چند روز پیش که رفته بودم واسه کارام وچند روزو نبودم یه سر هم با خواهش من رفتیم حرم حضرت معصومه ولی چند ساعتی که اونجا بودم
حالو هوای خاصی داشتم
از وقت رفتن همش دلم میخواست بگم بریم اونجا ماکه اون طرفا میریم اونجام بریم
ولی میترسیدم بگم میترسیدم اونا بگن نه

ولی وقتی گفتم هیچی نگفت جوابمو نداد بعد از چند ساعتی دیدم وای خدا اصلا باورم نمیشد
یعنی منو طلبید بود یعنی دعامو قبول کرد که بدون بحثو جدال یا نه گفتن و به راهمون ادامه دادن یا هرچیز دیگه منو ببره
باورم نمیشد به این راحتی حرفمو قبول کنه
اصلا فکر نمیکردم خدا اینجوری به این راحتی بهم کمک کنه تا اون راضی بشه منو ببره اونطرف
وقتی رسیدم اونجا واسه خیلی ها دعا کردم و خواستم تا کمکم کنه تا از این وضع دربیام
بعدم خواهش کردم تا کمک کنه بدون بحث دوباره بتونم راضیشون کنم منو جمکرانم ببره
خیلی وقت بود نیامده بودم خیلی دلم هوای اونجارو میکرد یا شاید چیزی منو کشونده بود که
............................
نمیدونم ولی وقتی از حرم رفتیم بیرون رفتیم طرف ماشین تا خواستم چیزی بگم گفت میخوای یه سر بریم جمکران
از خوشحالی داشتم بال در میاوردم دیگه هیچی نگفتم سرمو تکون دادم رفتم توی ماشین نشستم منی که از اول تا اون لحظه یزرم نه حرف زده بودم نه خندیده بودم. فقط چشمم همش به آسمون خدا بود که اکثر جاها ابریو بارونی بود توی اون مدت همش با خدا دردودل میکردم هیچی نمیگفتم ولی حالا کلی ذوق کرده بودم که خدایا
چیشده
یعنی بیدارم خواب نمیبینم که اینجوری بهم کمک میکنی



خیلی وقت بود جوابمو نمیداد ولی توی این چند روزه
این اتفاقا
اون آمدن بارون
...........................
خدایا شکرت
یعنی میشه بهم کمک کنی یعنی میشه از چاهی که خودمو توی اون انداختم کمک کنی در بیام
خودت میدونی چقدر دعا کردم
خدایا اگر کمک نکنی من چیکار کنم با چه رویی به اونا نگاه کنم
خودت میدونی
اول واسه همه دعا کردم بعدم ..............
یعنی میشه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
خدایا
یعنی میشه همینجوری باز جوابمو بدی

میدونی خدايا با اين كه تورودارم بازم دلتنگتم.........................

توبعدبازي افتادم .....
حريفم كه معلوم نيست كيه ...........
همه دوستن و دوشمن


خدايا شكرت ولي دارم كم ميارم..........

هر روز يه خبربدميشنوم ........
شايد خبرا خوبن من فكرميكنم كه بد هستن..........
از طرفی اینجوری یهو غافل گیرم میکنی
خدایا
.راضيم به رضايت

يه بازي رو شروع كردم كه از اولش معلومه كه بازنده منم..........
ولي بازي رو ادامه ميدم ............
تاسم كه همش بد مياد....
ولي سعيمومي كنم كه با وجود همه اينا باكمكت خوب بازي كنم

خدايا راضيم به رضايت ..........
ولي كاري كن كه فقط كم نيارم.............
بدجورناجورخورد شدم ولي سعي مي كنم .............

خداياكمكم كن كه پيشت شرمنده نشم

دوس دارم با تمام وجود داد بزنم
خدایاشکرت


 


 

"......غزل خوانم مباش اما به شعري ساده شادم كن اگر ديدي مرا بشناس نميگويم كه يادم كن sara |


بگو یادت بخیر.......


از خدا پرسيدم خدايا چه چيزي تو را ناراحت ميکند

خداوند فرمودند : هر وقت بنده اي با من سخن ميگويد

چنان به حرفهاي او گوش ميدهم که گويي به جز او بنده

ديگري ندارم ولي او چنان سخن مي گويد که

انگار من خداي همه هستم الا او....
.
.
.
.
.
.
.

زندگي مانند پلي است ....

بايد از روي آن رد شوي ....

سعي کن روي آن خانه نسازي!!!
.
.
.
.

هرگاه دفتر محبت را ورق زدي،

هرگاه زير پايت خش‌خش برگ‌ها را احساس كردي،

هرگاه در ميان ستارگان آسمان تك ستاره خاموش ديدي،

براي يك بار در گوشه‌اي از ذهن خود

نه به زبان

بلكه از ته قلب خود بگو:

يادت بخير
.
.
.
.
.
.
.
نميدونم تا حالا تنها بودي يا نه ؟

ديروز رفتم جايي . تا حالا نشد بود توي اين روز برم آخه وقتي ميريم هميشه 5 شنبه ها ميريم اما مدتي بود که نرفته بودم چون حالم خوب نبود يجورايي خيلي بهم ريخته بودم
يه جورايي هم روم نمي شد برم آخه اونجا همه فرشتهاي خدا روي زمين دورو ور آدماي خوب خدا چرخ ميزنن شايد از اونا خجالت ميکشيدم
ولي ديرو خيلي حالم گرفته بود خيلي دوست داشتم برم .يه جورايي دلم ديگه داشت ميترکيد ديگه نمي تونستم تحملش کنم خيلي وقت بود صبوري ميکرد خيلي وقت بود توي تنهايي وتاريکي گريه ميکرد تا کسي نبينه . هميشه ميخنده تاکسي از توي دلش باخبر نشه گاهي زندگي ثانيه هاش اينقدر تلخو بد ميگذره که حتي خنده ي الکي هم تبديل به اشک ميشه .چه بخواي چه نخواي . گاهي حتي از خنده هاي الکي خودت هم خندت ميگيره چون ميدوني حتي خودت هم خودتو ميخواي بزاري سرکار تا کسي از تودلت که چطوري داره ميترکه باخبر نشه ولي اونجا کسي پروايي نداره بي بهمونه گريه ميکنن اونجا جايي هست که همه ما يه روز خانه اخرمون ميشه خونه اي که نه در داره نه زنگ

رهگذر هاي زيادي با عبور از خانه ما دگرگون و اندوهگين ميشن جايه عجيبي هست . نميدونم

چرا. وقتي ميرم يه حس عجيبي دارم از وقتي خواستم برم بغض گلومو گرفته بود شايد بزور خودمو گرفتم تا رسيدم اونجا ولي تا رسيدم ديگه دووم نياورم اشکم خودش بي بهونه روي صورتم سورخود آمد پايين آخه طفلي اونم حرفمو گوش ميکنه بهش ميگم صبوري کن آبرومو نگه دار. اونم خيلي وقته تنها رفيق تنهاييام شده خيلي وقته وقتي ميخواد بياد خودش ميدونه وقتي من تنهام بياد توي تاريکي شب تا کسي نبيه بي صدا مي ياد تا کسي نشنوه صداشو توي گلوم خفه ميکنه تا بقيه نفهمن تا با انگشت نشونش بدنو بگن ببين داره گريه ميکنه وقتي وارد شدم ادم هاي جورواجوري با پيراهن هاي مشکي

اونجا بودن اشک از چشم هاي همه سرازير بود طوري که از حال ميرفتن وقتي اونارو ديدم حالم خيلي بد شد نميدونم چي شد يهو سرم گيج رفتو خوردم زمين کتفم خورد به تابلوي يکي از قبرا بعدم سرم خورد به روي قبر ديگه نفهميدم فقط ميديدم سيما داره صدام ميکنه ميگفت سارا سارا توروخدا پاشو سارا چت شد چرا اينجوري شدي گريه ميکردو صدام ميزد درست نميفهميدم هم ميديدمش هم نه بازورو کمک اونا يکم بخودم آمدم نشستم کنار همون قبر . قبر يه بچه بود تازه خاکش کرده بودن طفلي سني نداشت اونو که ديدم ديگه طاقت نيوردم گفتم خدا چرا اين چرا اينکه سني نداره چرا اين که هنوز گناهي نداره ايني که واسه همه عزيزه چرا يکي مثل منو جاي اين نبردي سرمو گذاشتم روي قبر اونو زار زار مثل بچه ها گريه کردم مثل بچه اي که مادرشو گم کرده هرچي ميگرده صداش ميکنه پيداش نمي کنه ديگه نمي تونستم خودمو کنترل کنم بي اختيار گريه ميکردم آخه بعد مدتها ميتونستم بدون سوال جواب گريه کنم بدون اينکه بپرسن چرا گريه ميکنه يا چرا چشماش قرمزه يا از اينکه شب تاصبح بيداري گريه کردي چشمات قرمزو ورکرده شده يا پاي چشمت گود افتاده باشه که بگن شايد مريض شدي نميدونم شايد حدوداي دوساعتي گذشت تا يکم بخودم آمدم حالم بهتر شد هرکي ميامد رد ميشد فکر ميکرد اين بچه يکي از اقوام نزديکي چيزي از منه که اينجوري شده بودم يه فاتحه ميدادو بعد به من دلداري. يکي ميگفت غم آخرت باشه .يکي ميگفت خدا صبرت بده .نميدونم .هرکي يه چيزي ميگفت ولي اونا نمي دونستن که من ......مداحي ديدم که سر چند تا قبر اونورتر روضه ميخوند.
ميگفت :
اين مردن ها درس هايي هستند براي ما وقتي که ظرف زندگي

پر بشه بايد رفت و سفر کرد کاري نداره تو کودک هستي يا جوان و يا پير بايد سفر کرد سوي خدا
گفتم خدايا چرا آدماي خوبو ميبري کاش اين فرستو ميزاشتي که آدم گاهي وقت رفتنشو خودش بگه بگه خدايا تا همين جا بسه ديگه ظرفم کاسه ي زندگيم پر پر شده ديگه تابو تحمل نداره اونو واسم تمومش کن

تو قبرستون زير درختي که خشک شده بود و سايه اي نداشت نشسته بودم با خود ميگفتم

کي ميشه نوبت من بشه گفتم خدايا منو گذاشتي که چي بشه که چي رو ببينم اونايي رو که دم از مرديو مردونگي مي زنن اونايي که فقط ادعا دارنو اونايي که پيش روت يجورنو پشت سرت يه جور ديگه هستنو اونايي که حاضرا بخاطر خودشون هرکاري کنن حتي ديگرونو لح کنن يا آبروشنو ببرن بخاطر خوشي خودشون يا اونايي که خودشونو بزرگو با مرام ميدونن جلو همه خودشونو خوب نشون ميدن ديگرون بد ولي وقتي چهرشونو ميبيني يه دنيا باهم فرق دارن گفتم خدايا منو گذاشتي تا زمين خوردنو تحقير شدن خودمو ببينم اگر اينجوره بسه ديگه گفتم خدايا چرا هميشه آدماي خوبو گلچين ميکني اونايي که پاکن مثل اين بچه آخه چه کرده بود که ظرف زندگيش اينقدر زود پرشده گفتم خدايا ميدوني اين بچه کيه ميدوني چقدر عزيزه واسه همه .گفتم خدايا ميدوني اين بچه ميگن بعد 15 سال انتظار آمده چشمشو به اين دنيا باز کرده ولي فقط 5 سال بهش عمر دادي چرا انقدر کم چرا هميشه همه رو دوست داري توي انتظار بزاري خانومي که نشسته بود کنار قبر کناري واسه يکي از همونايي ميگفت که ميامد فاتحه واسش ميخوندن ميگفت بعد اين همه دعاو نذر خدا اينو بهشون داده اما زود ازشون گرفته آخه چرا . آخه خدا اينم انصافه اينم تقديره چرا اينقدر سختو تلخ .همون لحظه مداحي که داشت روضه خوني ميکرد شعري ميخوند

که تنها يه بيتش يادم مياد اونم اين بود :

به قبرستان گذر کن ببين دنيا چه کرده

اره ببين دنيا هم چقدر نامرده اوني که دوستش داري وعزيزترين کست هست و ارتباطباتش با خدا قوي

هست زودتر خدا جونشو ميگيره .نميدونم چه سري و چه رازي هست که هميشه خوبارو ميبره !

خدا کمکم کن

تو دنياي بي معرفتي و نامردي

تو دنياي بي کسي و تنهايي

تنهاي تنهايم نزار
.
.
.
.
.



امروز خيلي تنها هستم تنها بودن براي کسي که مدت ها تنها نبوده سخته حس ميکنم زندگي منو

از زندگي کردن دور کرده مهم نيست که دورم مهم اينه که زندگي ميکنم گرچه براي من تکراري

شده ولي راهي جزء اين جلو پام نيست اي کاش زمان به سرعت ميگذشت تا به مرگ ارام خود

برسم.

تو تنهايي ها

کسي نيست که بهت بگه اروم باش

کسي نيست که بهت دل داري بده بگه صبر کن تحمل داشته باش



تنها خودت هستي و خودت.

تنهايي ما ادما مثل پرنده اي ميمونه که درون يه قفس که با يه قفل بزرگي بسته شده

زندوني هستيم و ازادي ما موقعي هست که در اين قفس باز بشه و رها بشيم از بند دنيا

و پرواز کنيم به اوج اسمانها به اونجايي که ديگه تنها نيستي.

به انجايي که ما هستيم و خداي خودمان.


.
.
.
.
.


زندگي به مرگ گفت : چرا آمدن تو رفتن من است ؟

چرا خنده ي تو گريه ي من است ؟

مرگ حرفي نزد!!!

زندگي دوباره گفت : من با آمدنم خنده مي آورم و تو گريه

من با بودنم زندگي مي بخشم و تو نيستي

مرگ ساکت بود و زندگي گفت : رابطه ي من و تو چه احمقانه است !!!

زنده کجا ، گور کجا ؟

دخمه کجا ، نور کجا ؟

غصه کجا، سور کجا ؟

اما مرگ تنها گوش مي داد

زندگي فرياد زد : ديوانه ، لااقل بگو چرا محکوم به مرگم ؟؟

و مرگ آرام گفت : تا بفهمي که تو و ديوانگي و عشق و حسرت چه بيهوده اي!!!

.
.
.
.
.

خنده بر لب مي زنم تا کس نداند راز من
ور نه اين دنيا که ما ديدم خنديدن نداشت




 


 

"......غزل خوانم مباش اما به شعري ساده شادم كن اگر ديدي مرا بشناس نميگويم كه يادم كن sara |