درد و دل
سلام آقا جون !
حرف زدن با شما ، به هر بهونه اي هم كه باشه ، دلمو آروم مي كنه .
وقتي باهاتون حرف مي زنم حس مي كنم دارم از زمين فاصله ميگيرم .
حس مي كنم . . يه جوون تازه مي گيرم
حس مي كنم . . . يكي هست كه بشه حرفاي نگفتني رو بهش گفت .
راستي . . . . . . آقا جون !
چقدر باهاتون حرف بزنم و درد دل كنم . . . .
چقدر براتون نامه بنويسم و . . . از دوري ها شكوه كنم .. . .
چقدر هي با دل و زبونم برا اومدنتون دعا كنم . . . . اما . . . . .
اما . . . . نبينمتون !
آخه چرا . . . . .
مي دونم چشم من با اون همه بار گناهش لايق ديدن شما . . . . نيست .
مي دونم كه يه دل صاف و ساده ندارم . . . .
مي دونم كه حرفم يه چيز و. . . عملم . . . . يه چيز ديگه ست .
مي دونم . . .
همه اينا رو خوب مي دونم .
ولي . . . آقا جون !
بزارين امروز يه جور ديگه حرف بزنم . . .
آقا جون !
حالا كه به ما رسيده . . . .
همه ميگن بايد آدم خوبي باشي كه بتوني آقاتو ببيني !
بايد از بهتريناي روزگارت باشي تا آقات بهت سر بزنه !
ولي آقا جون . . .
ممكنه يه آدم بدايي هم باشن كه واقعا دوستتون دارن !
چرا فقط خوبا ؟؟؟؟؟؟؟
چرا فقط . . . . . خوبا ؟؟؟؟؟؟؟؟
كاش مي شد مي ديدمتون !
فقط يه نگاه!
اما موندم . . . . !
اگه شما رو ببينم تو همون نگاه اول چي ميخوام بگم ؟
آخه انتظار . . . . . خيلي سخته . . . . خيلي . . . .
اگه بشه بازم دارم میام پابوست آقا !!!!!!
میام که دردودل هام رو از نزدیک بهت بگم میگن شب های جمعه جمکرانی شایدهم کربلا البته بعضی ها هم میگن کنار مزار بی نام و نشون مادربزرگت فاطمه زهرا هستی
می دونی آقاجون !!!!!
همیشه از خدا می خواستم ای کاش قبل از اینکه دستای حاجتم از آسمون پائین بیاد حاجتم برآورده شده بود
اون لحظه بود که فرج تو رو می خواستم از خدا تا زودتر بیای
دلم می خواد بنویسم.
اونقده بنویسم تا دستام دیگه نای نوشتن نداشته باشه.
دلم می خواد دستام تا جون دارن بنویسن. از هر دری . از هر چی که تو این دلم هست و نمی شه بیانش کرد.
حتی از نوشتن این محرمانه ها ترس دارم، که یهو یکی بخونه و دلم بی دروپیکر بشه. اونوقت حتی به خودم هم دیگه اعتماد نمی کنم. دیگه باهاش دردودل نمی کنم.
می گی چی کار باید کرد؟
تو دلم دفنشون کنم
یا به یه مورد اعتماد بگم؟
افسوس که تو این دنیای هولناک و برهوت به کسی نمی تونی اعتماد کنی. حتی به نزدیکترین شخص به خودت.
شاید یهو دیدی که ابلیس گولش زد ، اونوقت میشه دشمن دوست نما.
خودت که دیدی حالا باید مراقب باشی تا مثل اون نشی.
اصلا برا چی دنبال یه همزبون باید بود وقتی خدا هست؟
خدایا هیچ وقت منو به خودم رها نکن. خدایا نزار هیچ وقت ازت دور شم.
خدایا هیچ وقت تنهام نزار و اشتباهاتم رو بهم گوشزد کن.. . خدایا سختی ها رو برام آسون کن.
آخه این مدت دیگه بسمه هرچی کشیدم خدایا .
خدای من صدای منو میشنوی؟ بلد نیستم با صدای بلند ازت خواهش کنم.
با صدای بلند تو دلم دارم داد می زنم که ای خدا زندگی تو این دنیای فانی رو برام قابل تحمل کن.
از این دنیا و از این آدمها خسته شدم. از این کره ی خاکی با همه ی متعلقاتش خسته شدم. سیرم از این دنیای ... . گفتم دنیای خاکی!
مسخره نیست؟
سه چهارم زمین رو آب پوشونده اونوقت من فقط یه مشت خاکش رو دیدم.
شاید برا اینه که جسمم از این یه مشت خاکه.
خوب به این دنیا با آدماش فکر کنی،
می بینی همش یه بازیه.
خدایا کِی این بازی باید تموم بشه؟
اين بار فقط می خوام برای دل خودم بنويسم.
اين بار به سراغ کلمات نمی گردم برای بيان احساسم.
اين بار فقط می خوام هر چی توی دلم هستش بنويسم.
شايد به درد هيچ کسی نخوره.
هيچ دوستی هم ندارم که اينا رو براش بگم.
اون کسی که براش دردودل کنم رو پيدا نکردم.
قبلا داشتم.تا چند وقت پيش داشتم .تا چند وقت پيش برای صميمی ترين
دوستم حرفام رو می گفتم اما اونم ................نگم بهتره.
هميشه قانون زندگی اين بوده که وقتی اون می آد تو ميره کنار.
منظورم رو فهميدين؟؟؟
دوست دارم مثل آسمون گريه کنم، دوست دارم مثل باد از اين سرزمين فرار کنم و برم.
دوست دارم ستاره بشم برم تو آسمون تا هيچ کس ديگه پيدام نکنه.
کی می خواد بفهمه که من کدوم ستاره هستم.
وقتی برم بين اون همه ستاره که مثل هميم هيچ کس نمی فهمه سارا کدومه.
خيلی دلم گرفته،دوست دارم فقط خدا رو صدا کنم.می خوام بهش بگم که خيلی تنهام.
خدایا به امید تو نه به امید خلق تو.
"......غزل خوانم مباش اما به شعري ساده شادم كن اگر ديدي مرا بشناس نميگويم كه يادم كن sara |
آخرین فریاد...
کسی با سکوتش مرا تا بیابان بی انتهای جنون برد
کسی با نگاهش مرا تا درند شت دریای خون برد
مرا باز گردان
مرا ای به پایان رسانیده
آغاز گردان.......
باید رفت.
باید کوله با ر را بست.
شادی ها و غمها و تنهایی ها را برداشت و رفت.
سالهاست که با نوشتن تنهایی های خود را پر میکنم و سالهاست که با قلم و دوات بر دفتر خاطراتم تلخی ها و شیرینی های زندگی را بازگو می کنم .و مدت زمانیست که در قالب مجازی می نویسم.
اما دست سرنوشت و روزگار جور دیگری رقم خورده . باید بروم . باید به دنبال ندانسته ها و نداشته ها بروم و پیدایشان کنم..
می دانم در حقیقت کسی مرا چنان که باید نشناخته است و نخواهد شناخت.
سراپا عیب بودنم را...
کم و کوچک بودنم را...
انصاف باید داشت عزیزانم. در زمانه ی ما و در شرایط ما از این بهتر زیستن برای کسی چون من ممکن نبو ده است.
در طول عمر درد هایی هست... غمها و اشکهایی و زخم خوردنهایی و گریه هایی از اعماق ...
و این را بدانید سنگین ترین درد ها چون از صافی زمان بگذرند به چیزی توصیف ناپذیر اما مطبوع تبدیل می شوند.......
در این مدت سعی کردم تا می توانم در سکوتم فریاد بزنم ، شاید کمی از فشاری که بر شانه های کوچکم احساس می کنم کاسته شود ولی.... افسوس.....در اینجا حتی نمی توان فریاد زد ، آنگونه که خود می پسندی ...
از وقتی خود را شناختم پیوسته سعیم بر آن بود تا همانی باشم که فرهاد می گوید " آنکه ذات درد را صدا باشد "
هر چند این آرزو زخمهایی را نیز بر من ارزانی نمود ولی با این حال با جان و دل پذیراشان بود ه ام و خواهم بود .
من اما می خواهم برای مدتی شاید هم همیشه سکوت کنم . نه اینکه از فریاد سر دادن خسته شده باشم نه ....
زیرا در سکوت بهتر و بیشتر می توان اندیشید . این روزها جز فکر کردن دست و دلم به هیچ کاری نمی رود . شاید این هم از معجزات بهار باشد . نمیدانم . !
شاید این سکوت مقدمه ی فریادی بلند تر باشد شاید هم سکوتی همیشگی......
مدتهاست که بسیاری کسان را دوست داشته ام
و اغلب آنهایی را دوست داشتم که مورد نفرت بودند
آنچه در کودکی دوست می داشتم ، اکنون هم دوست می دارم
و آنچه اکنون دوست می دارم تا پایان زندگی دوست خواهم داشت
به عقیده من انسانها بر سه گروهند:
یکی آنها که زندگی را دشنام میدهند
دیگری آنها که خجسته و مبارکش می دانند
و سر انجام آنها که در اندیشه ی آنند...
ایستاده و از پنجره کوچکم به زندگی خیره شده ام
چهره ی انسان را می بینم و فریادش را که به آسمان بلند شده می شنوم
و اکنون با صدایی بلند فریاد می زنم:
درود بر تو ای زندگی...
درود بر تو ای بیداری...
درود بر تو ای پیروزی...
درود بر تو ای قلب شکسته که بر درود آفرین گفتی ، در حالیکه خود غرق اشک بودی ...
درود بر شما ای لبها که درود را ادا کردید در حالیکه طعم تلخ بدرود را می چشیدید.........
تا درودی دیگر...
بدرود...............

قاصدک هان! چه خبر آوردی
از کجا وز که خبر آوردی
خوش خبر باشی اما .. .....
گرد بام و در من بی ثمر می گردی
انتظار خبری نیست مرا
برو آنجا که تو را منتظرند
قاصدک در دل من
همه کورند و کرند
دست بردار از این در وطن خویش غریب
قاصد تجربه های همه تلخ
با دلم می گوید
که فریبی تو فریب
که دروغی تو دروغ
قاصدک هان!
ولی
راستی آیا رفتی با باد؟
با تو ام آی کجا رفتی آی
راستی آیا جایی خبری هست هنوز؟
مانده خاکستر گرمی جایی؟
در اجاقی طمع شعله نمی بندم
خردک شرری هست هنوز؟
قاصدک، قاصدک، قاصدک
ابرهای همه عالم شب و روز
در دلم می گریند...
...
![]()
![]()
![]()
امشب همه چيز رو به راه است
همه چيز آرام.....آرام ... باورت مي شود ؟ ديگر ياد گرفته ام شبها بخوابم " با یادتو "
تو نگرانم نشو !
همه چيز را ياد گرفته ام !
راه رفتن در اين دنيا را هم بدون تو ياد گرفته ام !
ياد گرفته ام که چگونه بي صدا بگريم !
ياد گرفته ام که هق هق گريه هايم را با بالشم ..بي صدا کنم !
تو نگرانم نشو !!
همه چيز را ياد گرفته ام !
ياد گرفته ام چگونه با تو باشم بي آنکه تو باشي !
ياد گرفته ام ....نفس بکشم بدون تو......و به ياد تو !
ياد گرفته ام که چگونه نبودنت را با روياي با تو بودن...
و جاي خالي ات را با خاطرات با تو بودن پر کنم !
تو نگرانم نشو !
همه چيز را ياد گرفته ام !
ياد گرفته ام که بي تو بخندم.....
ياد گرفته ام بي تو گريه کنم...و بدون شانه هايت....!
ياد گرفته ام ...که ديگر عاشق نشوم ........ !
ياد گرفته ام که ديگر دل به کسي نبندم ....
و مهمتر از همه ياد گرفتم که با يادت زنده باشم و زندگي کنم !
اما هنوز يک چيز هست ...که ياد نگر فته ام ...
که چگونه.....! براي هميشه خاطراتت را از صفحه دلم پاک کنم ...
و نمي خواهم که هيچ وقت ياد بگيرم ....
تو نگرانم نشو !!
"فراموش کردنت" را هيچ وقت ياد نخواهم گرفت ...


"......غزل خوانم مباش اما به شعري ساده شادم كن اگر ديدي مرا بشناس نميگويم كه يادم كن sara |
و زمان چه غارتگر عجیبی ست ....
و من ! ...
رنجور از بودن ....
دلتنگ از بودن ........
و خدای من !
به کدامین گناه محکوم ماندنم ؟ !
می خواهم بروم ....
می خواهم رها شوم .......
می خواهم دور شوم ..........
دور ............... دور .................... رهای رها !
خدای من ! صدایم را که می شنوی ؟ !
دیگر توان ماندن ندارم ......
به من گفته ای صبر داشته باش ! .... منتظر باش !....
تمام عمر را به انتظار سپری کردم ........
دیگر نمی توانم ! ..........به آخرین حد رسیده ام .........
خدایا !
دیگر نه خواسته ای دارم نه نیازی .............و نه حاجتی !
تنها فقط می گویم :
قسم به بزرگواری و عظمتت !
قسم به وسعت مهربانی ات این انتظار را به پایان برسان .......
بگذار رها شوم ! بگذار طعم شیرین پرواز را بچشم
باز هم ....
با ز هم اشک هایم قلب سرد به ستوه آمده از بودن را .........گرم می کنند ....

به اندازه گریه گنجشک دوستت دارم شاید این دوست داشتن کم به نظر
آید اما وقتی گنجشک ها گریه می کنند می میرند
مردی میخواست از رودی بگذرد .
عارفی به او نزدیک شد مطالبی بر روی کاغذی نوشت
و آن را بر پشت مرد چسبانید و گفت :
بدون نگرانی می توانی از رود عبور کنی
ایمان به تو کمک می کند تا بتوانی بر روی آب راه بروی
اما هر لحظه ایمانت را از دست بدهی غرق خواهی شد
مرد به عارف بزرگ اعتماد کرد و پایشرا بر روی آب گذاشت
و به راحتی بر روی آب پیش رفت در میان آب
وسوسه شد تا ببیند که استاد بر کاغذ چه نوسته است آن نرا برداشت و خواند
:خدایا به این مرد کمک کن تا از رود بگذرد
مرد با تعجب فکر کرد :
فقط همین .
مگر این جمله چه قدر تی دارد
ناگهان در آب افتاد و غرق شد
مهم این نیست که در کجای این جهان ایستاده اید
مهم این است که در چه راهی گام بر می دارید

"......غزل خوانم مباش اما به شعري ساده شادم كن اگر ديدي مرا بشناس نميگويم كه يادم كن sara |
خدايا
خدایا، من كه هستم چيزي بگويم كه تو خود همه چيز را ميداني.
چگونه هميشه به يادت باشم وقتيفقط در رنجها صدايت ميكنم؟
و چگونه صدايت كنم در حالي كه ميدانم فاصله، توهمي بيش نيست.
وقتي فكرش را ميكنم اگر قطره آبي كم بود كل هستي احساس تشنگي ميكرد،
دستم نميرود گلي رابچينم مبادا ستارهاي لطمه ببيند.
اگر زندگيام آن طور است كه تو ميخواهي، بيقراريام را كنارميگذارم و آرام ميگيرم.
چگونه به جستجويت بيايم اي خدا؟ كجا دنبالت نگردم؟ وقتي همه جا هستي،
حتي يك قدم همنميتوانم بردارم. در خودم ميمانم و انتظار ميكشم تا تو خود بيايي.
اشكهايم را عاشقانه به پايتميريزم تا قدمت را روي چشمانم بگذاري و به محراب قلبم وارد شوي.
اصلا مگر بيرون بودهاي كهبخواهي داخل شوي؟
ميخواهم با سرور و جاودانگي هم پيمان شوم
چرا كه غربت و تنهاييام كل هستي را دلتنگ ميكند.
وقت پريشاني به آرامش درخت و رود و پرنده كه هميشه به يادت هستند، غبطه ميخورم.
مگذار عمرم به «آماده كردن» بگذرد و در كنار چمدان توشهام حيران بمانم كه كجا بروم؟
بعد از اينهمه تلاش براي داشتن همه چيز در دنيا چرا دره ژرف تهي بودن در مقابلم ظاهر شده؟
من آمادهام، امابراي رفتن به كجا؟ به من بگو كجا به انتظارم نبودهاي كه بخواهم بيايم؟
براي تو كه مرا، چمدان و راه راخوب ميشناسي سوغات چه بياورم و از سفر چه بگويم كه نداني؟
نميخواهم سرم به سنگ يأس بخورد و دنيا فريبم دهد.
من كه ميدانم هر چه هست روز ناپديدميشود چرا دل به فاني دهم؟
نشانههايت را ديدم اما در آنها نميمانم، باورت كردم.
جواني در من هر روز بيشتر محو ميشود، پيريام را متحير و غمگين نكن.
مگذار در ناتواني باخاطرات جواني آه بكشم و در صف انتظار مرگ زانوهاي ناتوانم بلرزد.
خدايا، همواره با من بمان و تنهايم مگذار.
بگذار نخي به انگشتانم ببندم تا هرگز فراموشت نكنم كهتجربه آرامش تنها با تو ميسر است.
"......غزل خوانم مباش اما به شعري ساده شادم كن اگر ديدي مرا بشناس نميگويم كه يادم كن sara |
سلام بخاطر کاری برگشتم چون باید میامدم تا یجورایی حلش کنم
البته فرا صبح باید برگردم
تا حدودی حل شد به امید خداو دعای دوستان
بازم محتاجم به دعای همه وکمک خدا....
ولی امروز چیزایی شنیدم که خیلی سخت بود
واقعا خیلی دلمو سوزوند
آخه این آخر بی انصافه
بدتراز همه چیزایی که این مدت تحمل کرده بودم شنیدو دیدومو دم نزدم
واقعا آخر نامردیه که بخاطر کسی خیلی چیزارو تحمل کنی مجبور به انجام خیلی چیزا بشی
ولی آخرش خودش از اون کسایی با شه که بدترین تحمتارو بهت میزنه واقعا این خیلی بی انصافیه
خدایا شکرت ولی انصاف این آدمات کجاست
چرا اینجوری قضاوت میکنن
چرا همیشه یطرفه قضاوت میکنن درحالی که از حالو اوضای تو هیچ خبری ندارن .
نمیدونن کجایی چی میکنی چی سرت آمده یا داره میاد ولی فکر میکنن تو خوشیو غمت نیست ومشکلی نداری ولی نمیدونن تو...........
خدایا یکم به آدمات انصاف یکم درک بده
تا اینجوری قضاوت نکنن اینجوری تحمت نزنن
غرورت را برای کسی که دوستش داری بشکن
ولی دل کسی را که دوستش داری بخاطر غرورت نشکن

"......غزل خوانم مباش اما به شعري ساده شادم كن اگر ديدي مرا بشناس نميگويم كه يادم كن sara |








"......غزل خوانم مباش اما به شعري ساده شادم كن اگر ديدي مرا بشناس نميگويم كه يادم كن sara |


"......غزل خوانم مباش اما به شعري ساده شادم كن اگر ديدي مرا بشناس نميگويم كه يادم كن sara |

.
"......غزل خوانم مباش اما به شعري ساده شادم كن اگر ديدي مرا بشناس نميگويم كه يادم كن sara |
لحظه های دلتنگی من

سلام خوشحالم می کنیدبه وبلاگ من سر می زنید امید وارم این چند دقیقه ای که توی وبلاگ من هستین اذیتتون نکنم با حرفام اخه گاهی دلتنگیا خیلی تلخ می شن
راستی نوشتین وبلاگم کامل باز نمی شه هر وقت اینجوری شد بازو بسته کنید کامل باز می شه یعنی یه بارGOبزنید تا دوباره باز شه
حرفهاي ما هنوز ناتمام ؛ تا نگاه مي کني ؛ وقت رفتن است ؛ باز هم همان حکايت هميشگي ؛ پيش از آن که با خبر شوي ؛ لحظه عزيمت تو نا گزير مي شود ؛ آي ... ؛ اي دريغ و حسرت هميشگي ؛ ناگهان چقدر زود دير ميشود . :::
ماهي به آب گفت : تو نميتوني اشكاي منو ببيني , چون من توي آبم... آب جواب داد اما من ميتونم اشكاي تو رو احساس كنم چون تو توي قلب مني.
گفت : مي خوام برات يه يادگاري بنويسم . گفتم:کجا ؟ گفت : رو قلبت . گفتم مگه مي توني ؟ گفت : آره سخت نيست ، آسونه. گفتم باشه .بنويس تا هميشه يادگاري بمونه. يه خنجر برداشت . گفتم اين چيه ؟ گفت : سيسسسسس. ساکت شدم . گفتم : بنويس ديگه ، چرا معطلي . خنجرو برداشت و با تيزي خنجر نوشت . دوست دارم ديوونه. اون رفته ، خيلي وقته ، کجا ؟ نمي دونم . اما هنوز زخم خنجرش يادگاري رو قلبم مونده. دوست دارم ديوونه
((راستی آهنگشو روی اسمش کلیک کنید تا بخونه ))
آخه مگه نمی دونید :وبلاگم هم چند وقتیه بی معرفت شده مثل.....
مرسی که سر می زنید
فهرست اصلی
دلتنگیهای دوستان
وباز چه زود دیر می شود
POWERED BY